شازده کوچولو

خرید بک لینک
وشی تلفن از دستش میافتد. فکرت از سرم میگذرد. تمام نیرویم را جمع کردهام. میپرسم: «چی شده؟!» تمام نیرویش را جمع میکند. میگوید: «مامانبزرگ» لقمهی نان و پنیر از دستم میافتد. بغض گلویم را تا مرز پارگی میفشارد. زیر لب تکرار میکنم: «خسته شدم مادر جان؛ دعا کنید برم». میگویم و میگویم که رفتن خواست دلت بود. شاید که بغض خفهام نکند. آرامم اما سرشار از درد؛ احساس عجیبی است.دلم میخواهد مسافری از دور دستها بیاید، سرم را روی سینهاش بگذارم و تمام سالهای سختیت را اشک بریزم. مسافر هیچ نگوید؛ صبر کند، درکم کند و من به بغض امان ماندن ندهم. کاش مسافر مثل تو فهمیدن را بلد باشد. فهمیدن حسها را، ضعفها را، آدمها را ... کاش مثل تو بفهمد و درک کند و همدل باشد و هیچ نگوید ... کاش کسی شبیه تو باشد.در فکرم جستجویت کردهام. به سالهای سیاه نه چندان دور برگشتهام. به بودنت؛ به وقتی همه بد بودند و تو بهترین بودی. به وقتی همه زخم زدند و تو همدل بودی. به وقتی هیچکس نفهمید و تو کاری کردی که از سالهای دور بهتر از هر کاری آموخته بودی؛ تو درک کردی و دم نزدی، ناسزا نگفتی، شکوه نکردی ... فقط حس کردی. اصلن مگر تو چیزی به جز احساس بودی؟! به جز احساس پاک سرکوبشدهای که تا آخر عمر تنهایت نگذاشت ... حق داشتی خسته باشی جانم. حق داشتی که همهی ما را بگذاری و بگذری. مایی که جز به تنفر با هم نبودیم... و ت شازده کوچولو...

ما را در سایت شازده کوچولو دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 4 تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 2:21

صفحه بندی